نیزه ای در هوا

از آسمان آبی چتری نساختم

تا در شب زمین

از ازدحام باران ، بیرون کشد مرا

روحم همیشه چون تن کودک برهنه است

سهمی که از تولد بردم ، برهنگی است

وین مرده ریگ عشق

مجنون صفت به خلوت هامون کشد مرا

از بیم نیستی سخن آغاز می کنم

کاهم که در برابر آتش نشسته ام