خطی در انتهای افق

ای چهره ی تو کودکی من

ایا به یاد داری ؟

در قاب کهنه ای که به دیوار خانه بود

نیزار ساحلی

با آن پرنده هایش چون نقطه ، روی نی

خطی در انتهای افق بود

من در شب بلند خیالم

با زورقی که در دل آن قاب

از سینه ی بر آمده ی آب می گذشت