غروبی در شمال

شیر دریا خفته در آغوش نیزاران هنوز

بیشه بیدار است از بانگ سپیداران هنوز

دست شب ،‌ نارنج سرخ آسمان را چیده است

خون او جاری است از دندان کهساران هنوز

با طلوع هر چراغی روز پرپر می شود

آسمان گلگونتر ست از چشم تبداران هنوز

باد ،‌ سر بر میله های سرد باران می زند

مانده در زندان او همچون تبهکاران هنوز