شام بازپسین

باد از کرانه های شب ناشناخته

بوی تن برشته ی مردان را

بر سفره ی گشاده ی ما می ریخت

ما ،‌ جام های خود را بر هم نواختیم

اما ، سبوی ایمان درما شکسته بود

ما ، هیچ یک به چهره ی هم ننگریستیم

ما ، لقمه های خونین در کام داشتیم

هر لقمه ، بغض گریه ی ما بود

کز ضربه های خنده ی بیگاه می شکست