شبی در کارگاه تندیسگر

اندیشه و تیشه ام مهیا بود

چون لوح و قلم ، کنار یکدیگر

وان سنگ سپید ، روبروی من

تا پیکری از دلش برآرد سر

آن لحظه ی پاک آفریدن بود

آن لحظه ی تالی خدا بودن

با هستی کائنات پیوستن

از عالم خاکیان جدا بودن

چون تیشه ی من به فرق سنگ آمد