سفرنامه

طیاره ی طلایی خورشید

چرخی زد و نشست

من با شفق پیاده شدم در فرودگاه

آنگه ، درخت های جوان در دو سوی راه

صف ساختند و پاشنه بر هم نواختند

ما ، در میان هلهله ، تا شهر آمدیم

مهمانسرای شهر پس از هرگز

در انتظار آمدن ما بود

ایوان او ، بلندترین جا بود