پله ی شصتم

شب شد و اشک خزان ، مردمک پنجره ها را شست

وز پس پرده ی پنهان فراموشی

مشعل یا تو در خانه ی تاریک ، چراغ افروخت

ناگهان ، خاطر من چون افق آینه روشن شد

ناگهان ، سینه ی من در تب دیدار بهاران سوخت

یاد تو ، بوی چمن های پر از برف و شقایق را

با مناجات خروسان سخرحیز ، نثارم کرد

از نهانگاه دلم ، چشمه ی غم های جهان جوشید

لقمه ی بغض فرو خورده ی من راه گلو بر بست