نگاهی در شامگاه

باران بامداد کهنسالی

از موی من ، سیاهی شب را زدوده است

اما به طعنه ، دست نمی شوید ازس رم

یرا هنوز یاد سحرگاه کودکی

همچون غبار می گذرد از برابرم

چشمی که دوربین درونم بود

آماده ی گرفتن تصویر تازه نیست

را نوار خام خیالم به ناگهان

ز آفتاب پیری من ،‌ نور دیده است