نگین و داس

در نیمه های شب که نگین درشت ماه

از پنجه ی درخت رها گشت و ناگهان

همچون حباب در دل آب روان شکست

خواب زلال من

چونان یخی بلورین در آبگیر چشم

با اولین تلنگر نور از میان شکست

آنگاه قلب پیر من از هول صبحگاه

با ضربه های دمبدم بی شمار خویش

بر طبل زنگیان جوان چیرگی گرفت