صدای پا

در بیابان فراخی که از آن می گذرم

پای سنگین کسی در دل شب

با من و سایه ی من همسفر است

چون هراسان به عقب می نگرم

هیچ کس نیست به جز باد و درخت

که یکی مست ویکی بی خبر است

خاطر آشفته ز خود می پرسم

که اگر همره من شیطان نیست

کیست پس این که نهان از نظر است ؟