در قلب این اقلیم بی تاریخ

وقتی که چون آتش جوان بودم

خورشید سرخ صبحگاهان را

بر قله ی البرز می دیدم که می خندید

دیدار او در چشم من خوش بود

وز خنده ی او شادمان بودم

اما درین صبح غم آلود کهنسالی

بی آنکه ابری در افق باشد

چشم مرا راهی بدان خورشید خندان نیست

وین قطره ی سردی که با باد زمستانی