آن پرتو سوزان جادویی

در سرزمین ناشناسان ،‌ آن قدر ماندم

کز من کسی با چهره ای دیگر پدید آمد

پیرانه سر دیدم که سیمای جوانم را

آیینه ، هرگز روبرو با من نخواهد کرد

بیهوده کوشیدم که از آیینه بگریزم

اما نگاه سرد او بر کوششم خندید

وز دیدن آن خنده ی خاموش بی هنگام

اشکی که در اعماق چشمان داشتم ، خشکید

خویش گفتم کانچه پیری می کند با من