کاخ کاغذین

در بامدادانی که بوی خردسالی داشت

قتی که خورشید جوان از کوه می آمد

من ، کودکی بودم که با اندیشه ای بیدار

می دیدمش در روستایی خشتی و خاکی

وقتی که او ، کاشانه ها را نور می بخشید

من هم ،‌ شتابان در مسیر او

با مشتی از گل ، خانه ای بنیاد می کردم

چرکین تر و ناچیز تر از لانه ی مرغان

اما بسان نغمه ی آنان : پر از پاکی