کسی هست در من

کسی هست پنهان و پوشیده در من

که هر بامدادان و هر شامگاهان

به نفرین من می گشاید زبان را

مرا قاتل روز و شب می شمارد

وزین رو پس از مرگ خونین آن دو

به من با سر انگشت تهدید و تهمت

نشان می دهد سرخی آسمان را

سرانجام در گوش من می خروشد

که ای ناجوانمرد حکم از که داری ؟