مردی با دو سایه

من در غروب سرد جهان ایستاده ام

خورشید سرخ شامگهان سایه ی مرا

از زیر پای ظهر به تدریج و احتیاط

بیرون کشیده است و به من باز داده است

وین سایه ی دراز ، همان آفریده نیست

کز بامداد ، همسفرم بوده تا غروب

وز کودکی به پیری من ره گشاده است

آن سایه را درخشش صبح آفریده بود

وین سایه را فروغ شبانگاه زاده است