عقرب و عقربک

در پس شیشیه ی باران زده ی خاطره های من

حلقه ی آتش سوزانی است

که شبی کودک همسایه

در جلوخان سرای من

زیر آن کهنه چنار افروخت

او که از روز بیابان به شب دهکده بر می گشت

عقربی را که به بازیچه شباهت داشت

لحظه ای چند ، در آن حلقه ی نورانی

رقص دشوار هلاک آموخت