غزل شمارهٔ ۱۳۴۲

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت

خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود

در بساط خویش تا مجنون ما سوزن نداشت

در غریبی از لباس سلطنت شد کامیاب

در وطن هر کس چو ماه مصر پیراهن نداشت

خاکساری ها به فریاد غبار ما رسید

ورنه دست کوته ما بخت آن دامن نداشت