غزل شمارهٔ ۱۳۴۶

هر که بیخود شد، قدم در آستان دل گذاشت

هر که دست افشاند بر جان، پای در منزل گذاشت

بوستان از شاخ گل دستی که بالا برده بود

در زمان سرو خوشرفتار او بر دل گذاشت

وقت آن کس خوش که چون گل با دهان زرفشان

خونبهای خویش را در دامن قاتل گذاشت

پیش ازین بر گرد سرگشتن چنین رسوا نبود

این بنای خیر را پروانه در محفل گذاشت