غزل شمارهٔ ۱۳۶۴
آنچه من برتافتم از درد، مجنون برنتافت
این قدر کوه گران بر سینه هامون برنتافت
راز عشق از پرده دل عاقبت بیرون فتاد
خانه تنگ حباب اسباب جیحون برنتافت
بخیه ام بر روی کار افتاد از انکار عشق
شاهراه ساده لوحی نعل وارون برنتافت
ذره ناچیز ما بر گردن همت گرفت
بار سنگین امانت را که گردون برنتافت