غزل شمارهٔ ۱۳۸۲

صبر دامان دل بیتاب نتواند گرفت

سد آهن پیش این سیلاب نتواند گرفت

بیقراریهای دل باشد به جا در عین وصل

بحر سرگردانی از گرداب نتواند گرفت

مانع از جولان نگردد بوی گل را برگ گل

پیش سالک عالم اسباب نتواند گرفت

ظالم از پیری نسازد دست کوتاه از ستم

رعشه تیغ از پنجه قصاب نتواند گرفت