غزل شمارهٔ ۱۳۸۹
در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت
چون گرفتی، کین کس در دل نمی باید گرفت
یا نمی باید ز آزادی زدن چون سرو لاف
یا گره از بی بری در دل نمی باید گرفت
سد راه عالم بالاست معشوق مجاز
دامن این سرو پا در گل نمی باید گرفت
تا توان سر پنجه دریا چو طوفان تاب داد
تیغ موج از قبضه ساحل نمی باید گرفت