غزل شمارهٔ ۱۳۹۹

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت

اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت

گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت

برق تا گردید خندان، ابر باریدن گرفت

تا به دامان قیامت روی آسایش ندید

در تماشاگاه او پایی که لغزیدن گرفت

بی تکلف گل ز روی دولت بیدار چید

هر که در خواب از دهانش بوسه دزدیدن گرفت