غزل شمارهٔ ۱۴۱۰

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت

دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت

دامن گرمروان شعله بی زنهارست

چون مرا خار غم عشق به دامان آویخت؟

دست در دامن هر خار زند غرقه بحر

چه عجب گر ز نظر اشک به مژگان آویخت

گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم

کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت