غزل شمارهٔ ۱۴۱۹

از خط سبز نشد یک سر مو حسن تو کم

در ته زنگ ز شمشیر تو جوهر پیداست

نبض سیلاب بهارست رگ ابر بهار

عالم آشوبی ازان زلف معنبر پیداست

برق را ابر نسازد ز نظرها پنهان

شوخی حسن بتان از ته چادر پیداست

پیچش مو دهد از آتش سوزنده خبر

سوز مکتوب من از بال کبوتر پیداست