غزل شمارهٔ ۱۴۲۱

از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست

خشکی بحر ز سر پنجه مرجان پیداست

نامه ای نیست که عنوان نشود غمازش

کرم و بخل ز پیشانی دربان پیداست

داغ سودای تو از سینه سودازدگان

چون سیه خیمه لیلی ز بیابان پیداست

آنقدرها که نگین دان به نگین مشتاق است

بوسه را جای در آن غنچه خندان پیداست