غزل شمارهٔ ۱۴۲۹

کار سرجوش کند درد ایاغی که مراست

پر طاوس بود پای چراغی که مراست

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

تر نگردد ز می ناب دماغی که مراست

خانه خلق اگر از روزنه روشن گردد

دل سیه می شود از روزن داغی که مراست

نیست محتاج به شمع دگران خانه من

هم ز سرگرمی خویش است چراغی که مراست