غزل شمارهٔ ۱۴۵۵

خط شبرنگ کز او حسن بتان از خطرست

چشم عیار ترا پرده گلیم دگرست

نیست از آب گهر بر جگر تشنه لبان

از لب لعل تو داغی که مرا بر جگرست

ناامیدی است به پیغام لباسی خرسند

ور نه از یوسف ما باد صبا بیخبرست

دولتی را که بود بال هما باعث آن

پیش ارباب بصیرت به جناح سفرست