غزل شمارهٔ ۱۴۵۷

لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست

برگریزان دل و باغ و بهار نظرست

نیست آوارگی اهل طلب را انجام

تا زمین هست بجا، ریگ روان در سفرست

می کند تیغ سیه تاب مرا جوهردار

خارخاری که ز عشق تو مرا در جگرست

حال روشن گهران را همه کس می داند

هر چه در خانه آیینه بود، در نظرست