غزل شمارهٔ ۱۴۶۱
هر که مست است درین میکده هشیارترست
هر که از بیخبران است خبردارترست
سوزن از خار چه خونها که ندارد در دل
خون فزون می خورد آن چشم که بیدارترست
کجی از ما نتوان برد به آتش بیرون
از کمان، ناوک ما خانه نگهدارترست
تیره بختی شب امید بود عاشق را
ابر هر چند سیاه است گهربارترست