غزل شمارهٔ ۱۴۸۰

سبزی نه فلک از چشم گهربار دل است

آب این مزرعه از دیده بیدار دل است

یوسفی را که ندیده است زلیخا در خواب

یکی از جلوه گران سر بازار دل است

نفس سرد، نسیم جگر سوخته است

داغ جانسوز، چراغ سر بیمار دل است

آب حیوان که سکندر ز تمنایش سوخت

شبنم سوخته گلشن بی خار دل است