غزل شمارهٔ ۱۴۹۰

گر چه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است

هر که را می نگرم در رخ او حیران است

می توان خواند ز پشت لب او بی گفتار

سخنی چند که در زیر لبش پنهان است

حسن او پا به رکاب از خط مشکین شد و باز

فتنه مشغول صف آرایی آن مژگان است

دل عاشق شود از پرده ناموس سیاه

این چراغی است که مرگش به ته دامان است