غزل شمارهٔ ۱۵۰۱

عشق سرمایه تسکین دل زار من است

خانه پرداز جهان خانه نگهدار من است

درد را طاقت من کسوت درمان پوشد

صندل جبهه من زدی رخسار من است

نیست در خلوت من پرتو منت را راه

شمع کاشانه من دیده بیدار من است

کشتی خالیم، آرام نمی دانم چیست

هر که باری ننهد بر دل من، بار من است!