غزل شمارهٔ ۱۵۱۷

هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟

دم شمشیر فنا جاده این راه است

لب بی آه به ماتمکده گردون نیست

این نه خط است به دور لب ساغر، آه است

گر چه ظاهر به سر زلف نمی پردازد

از پریشانی من موی به موی آگاه است

در ره عشق کسی را خبر از منزل نیست

خضر این بادیه چون ریگ روان گمراه است