غزل شمارهٔ ۱۵۲۵

رگ جانها به دم تیغ عدم پیوسته است

زود بر باد رود هر چه به دم پیوسته است

استواری طمع از عمر سبکسیر مدار

کز دو سر، رشته جانها به عدم پیوسته است

چون قلم گر چه جدا گشته مرا بند از بند

شکرلله که دم من به قدم پیوسته است

نسبت آهوی رم کرده و صحرا دارد

گر به ظاهر تن و جان هر دو به هم پیوسته است