غزل شمارهٔ ۱۵۲۷

غنچه را چاک به دامن ز گریبان رفته است

تا که دیگر به تماشای گلستان رفته است؟

از لب یار به پیغام بسازید که خضر

بارها تشنه ازین چشمه حیوان رفته است

بوی خون می رسد از تربت مجنون به مشام

شیر هر چند که بیرون ز نیستان رفته است

دشت دریا شده و چشم غزالان عنبر

تا که امروز ازین بادیه گریان رفته است؟