غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است

جوهر از آینه حسن تو بیرون زده است

خط مشکین تو بسیار به خود پیچیده است

تا بر آن عارض گلرنگ شبیخون زده است

بی نیازست ز خلق آن که رسیده است به حق

فارغ از لفظ بود هر که به مضمون زده است

داغم از لاله که از صبح ازل کاسه خویش

از دل خاک برآورده و در خون زده است