غزل شمارهٔ ۱۵۵۶

سخن عشق کسی کز لب ما نشنیده است

بوی پیراهن یوسف ز صبا نشنیده است

هر که بوی جگر سوخته ما نشنید

بوی ریحان گلستان وفا نشنیده است

عاشق و شکوه معشوق، خدا نپسندد!

در شکست از دل ما سنگ صدا نشنیده است

ساکن ملک رضا شو، که درین امن آباد

کسی آواز پر تیر قضا نشنیده است