غزل شمارهٔ ۱۵۶۱

هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است

سربرآور ز گریبان که تماشای خوشی است

در گرفته است زمین از نفس گرم بهار

بر جنون زن که عجب دامن صحرای خوشی است

اگر از باده کشانی مرو از باغ برون

که گل و سرو عجب ساغر و مینای خوشی است

دست در دامن شب زن اگرت دردی هست

که نسیم سحری طرفه مسیحای خوشی است