غزل شمارهٔ ۱۵۶۲

عالم امنی اگر هست همین بیهوشی است

هست اگر جنت در بسته همین خاموشی است

هر که افتاده به زندان خرد می داند

که پریخانه صاحب نظران بیهوشی است

ای صبا درگذر از غنچه لب بسته من

که گشاد دل من در گره خاموشی است

در سر تیغ زبان بیهده گویان را نیست

فتنه هایی که نهان زیر سر سر گوشی است