غزل شمارهٔ ۱۵۸۲

می حرام است در آن بزم که هشیاری هست

خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست

با پریشان نظری بس که بدم، می شکنم

هر کجا آینه ای بر سر بازاری هست

می توان با گل خورشید نظر بازی کرد

همچو شبنم اگرت دیده بیداری هست

خضر بر گرد سر درد طلب می گردد

کعبه فرش است در آن سینه که آزاری هست