غزل شمارهٔ ۱۵۸۴

به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست

ننهم پای در آن خانه که دربانی هست

نیست زنجیر سر زلف تو بی دل هرگز

دایم این سلسله را سلسله جنبانی هست

سنگ راه من سودازده طفلان شده اند

ورنه مجنون مرا نیز بیابانی هست

عرق شرم، مرا فرصت نظاره نداد

دیده خون می خورد آنجا که نگهبانی هست