غزل شمارهٔ ۱۵۸۷

محو دیدارم و دیدار نمی دانم چیست

بی دل و دینم و دلدار نمی دانم چیست

شبنمی نیست درین باغ به محرومی من

که قماش گل رخسار نمی دانم چیست

دهنی تلخ نکردم ز شکایت هرگز

باعث رنجش دلدار نمی دانم چیست

خط شناسان نتوانند به مضمون پرداخت

هیچ مضمون خط یار نمی دانم چیست