غزل شمارهٔ ۱۵۹۶

کعبه و بتکده سنگ ره اهل دل نیست

رشته راه طلب را گره منزل نیست

گل فتاده است به چشم تو ز غفلت، ورنه

غنچه ای نیست درین باغ که صاحبدل نیست

نقد آسایش دل در گره سوختن است

وای بر جای سپندی که درین محفل نیست

بستن چشم مرا از دو جهان فارغ کرد

تخته نقش بود آینه چون در گل نیست