غزل شمارهٔ ۱۵۹۹

من که در سر هوس طره دستارم نیست

هیچ با سایه اقبال هما کارم نیست

غم و غمخوار به اندازه هم می باشند

شادم از بی کسی خویش که غمخوارم نیست

از خریدار به گوهر چه رسد غیر شکست؟

زان گرمی است متاعم که خریدارم نیست

هر چه در خاطر او می گذرد می دانم

با چنین قرب، به خاک در او بارم نیست