غزل شمارهٔ ۱۶۰۰

خون من نیست به تشریف شهادت قابل

ورنه اندیشه ازان غمزه خونخوارم نیست

من که آب از جگر لعل برآرم به فسون

بوسه ای رنگ ازان لعل گهربارم نیست

صائب از قحط خریدار خموشم، ورنه

گهری نیست که در سینه افگارم نیست

بر دل نرم گران ناز خریدارم نیست

نخل مومم، غمی از سردی بازارم نیست