غزل شمارهٔ ۱۶۰۲

در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست

اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست

دل چو بیناست، چه غم دیده اگر نابیناست؟

خانه آینه را روشنی از روزن نیست

راستی عقده گشاینده اسرار دل است

شمع را حوصله گریه فرو خوردن نیست

روزی خاک شود دل چو گرانجان افتاد

منزل پای گرانخواب به جز دامن نیست