غزل شمارهٔ ۲۷۵۸

مست می عشق را حیا نی

وین باده عشق را بها نی

آن عشق چو بزم و باده جان را

می نوشد و ممکن صلا نی

با عقل بگفت ماجراها

جان گفت که وقت ماجرا نی

از روح بجستم آن صفا گفت

آن هست صفا ولی ز ما نی