غزل شمارهٔ ۱۶۲۷

شب که بر انجمن آن شعله سیراب گذشت

عرق شمع ز پیراهن مهتاب گذشت

خنده کبک به کهسار زند تمکینش

آن که از خانه ما تند چو سیلاب گذشت

دوش کان سرو روان سایه به مسجد افکند

چه ز خمیازه آغوش به محراب گذشت

طی شد آن عهد که دل شکوه دوران می کرد

این جراحت ز برون دادن خوناب گذشت