غزل شمارهٔ ۱۶۴۴
خیال آب مرا در سرابها انداخت
امید گنج مرا در خرابها انداخت
اگر چه عشق ندارد ز من فسرده تری
توان به سینه گرمم کبابها انداخت
به زیر بار غمی عشق او کشید مرا
که کوه را به کمر پیچ و تابها انداخت
اگر چه شکوه من از حساب بیرون بود
به یک نگاه ز هم آن حساب ها انداخت