غزل شمارهٔ ۱۶۵۵

شکستگی دل از دیده ترم پیداست

به سنگ خوردن مینا ز ساغرم پیداست

دهان زخم بود ترجمان تیغ خموش

ز جوی شیر چو فرهاد جوهرم پیداست

ز ناتوانی من خامه می گزد انگشت

که رگ ز صفحه تن همچو مسطرم پیداست

نشد نهفته ز تن داغهای پنهانم

همان ز گرد، سیاهی لشکرم پیداست